Analytic

Wednesday, December 6, 2006

گفتگوی تمدنها

ایران، افغانستان، روسیه، اوکراین، یونان، آمریکا، ویتنام، ترکیه و کامبوج! حتماً میپرسین این کشورها چه ربطی به هم دارن! راستش همکلاسهای من در کلاس زبان، از این کشورهایی هستند که نام بردم! رنگ و وارنگ، سیاه و سفید، چشم تنگ و چشم گشاد! فکرشو بکنین! گفتگوی تمدنهای واقعی اینجا داره انجام میشه!
امروز صحبت راجع به حرکات دست بود و اینکه با دست میشه چه مفهومی رو منتقل کرد. تفاوتهای اساسی وجود دارد بین ملیتها و فرهنگهای مختلف. علامتی که در یک جا به معنی موفقیت و پیروزی است در جای دیگه یک فحش آبدار بحساب میاد!
یا مثلاً وقتی دو نفر دارن با هم صحبت میکنن، توی آمریکا فاصله اشون باید حداقل ۵۰ سانت باشه در حالی که همین فاصله در کشورهای اروپای غربی به ۱۰ سانت هم ممکنه برسه! یا مثلاً اینکه وقتی یک خانم با یک آقا صحبت میکنه، ادب حکم میکنه که حتماً به چشم طرف مقابل نگاه کرد، در حالی که در خیلی از کشورهای اسلامی در این موقع باید به همه جا نگاه کرد غیر از چشم طرف مقابل!! (نمونه اشو تو کشور خودمون هم بارها دیدیم!)
نکته مهم اینحا است که آدم موقعیت شناس باشه و در موقع مناسب عمل درست رو انجام بده، در غیر اینصورت ممکنه با انجام یک عمل، سوءتفاهمی رو ایجاد کنه که نشه به این زودیها برطرفش کرد!

تا بعد

بدون شرح

امروز داشتم خبرهای ایران رو مرور میکردم، یه خبر قدیمی دیدم، برام جالب بود، بدون هیچ توضیح اضافی بخونیدش خالی از لطف نیست:
آفتاب: يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد، در جمع مسئولان سازمان بهزيستي خواستار آن شده كه روابط جنسي زوج و زوجه در ساعات معيني باشد تا مطابق آيات و روايات، معلوليتها كاهش پيدا كند.
خبرنگار یک سایت كه اين خبر را از جلسه مذكور مخابره كرده مي نويسد: وي در سخنراني خود، جلوگيري از ايجاد معلوليت و بيماري را مقدم بر درمان دانست و گفت در صورت رعايت آيات و روايات در اين زمينه، درصد معلوليتها كاهش مي يابد. وي در اين جلسه رسمي كه بانوان نيز شركت داشتند به روايتي اشاره كرد كه اعمال جنسي زن و مرد در چه ساعاتي از شب صورت پذيرد كه فرزندان سالمي حاصل شود. گزارش مي افزايد برخي از حاضران با تعجب نگاه خود را به زير انداخته و برخي از خجالت، سرخ شده بودند. وي داراي ليسانس رياضيات و فوق ليسانس مهندسي صنايع است.
تا بعد

هتک حرمت

چقدر بعضی از آدمها حقیرند و پست! چرا باید بین ما انسانها (اگر خودمون رو انسان بنامیم) اینگونه افرادی پیدا شوند که وجدانشون رو به پشیزی میفروشند. برای منفعت طلبی، انتقام یا هر صفت رذیله دیگه ای با آبروی دیگران بازی میکنند. راستی فکر میکنید چرا بدون هراس و ترس از عاقبت کارمون، عملی رو انجام میدیم که دیگری رو به لجن بکشیم تا بلکه چند روزی از سرمستی این باده به بخود ببالیم. چه چیزی رو میخوایم ثابت کنیم؟ از دین و مذهب نمیگم که چقدر راجع به این مسائل توش تاکید شده (که فکر میکنم مهمترین هدف همه ادیان، حداقل احترام به دیگران است)، ولی وجدانمون کجا رفته! توی این دو سه هفته گذشته توی خیلی از وبلاگها لینک این فیلم بی ارزش رو دیدم. بی ارزش به معنای واقعی ارزش! مراسم بخاکسپاری ارزشها!! با این دختر بدبخت کاری کردند که شاید اثرش مدتها باقی بمونه. با شایعاتی که براش درست کردند، اونو بارها کشتند و اعدام کردند. یک لحظه، فقط یک لحظه خودمونو بجای اون بذاریم، میتونیم تحمل کنیم؟ بعیده! از حد تصورمون هم فراتره که این بار رو حتی برای یک لحظه بدوش بکشیم!
بدا به حال کسانی که این آتش رو بپا کردن و بدتر به حال کسانی که این آتش رو گستراندند!
خدا خودش کمکش کنه و اونو از این باتلاق به سلامت رد کنه! آمین!
تا بعد

صدای تو

یک شعر زیبا خوندم از سیمین بهبهانی، که حرف دل خیلی از آدماست.
صداي تو گرم است و مهربان چه سحر غريبي درين صداست صداي دل مرد عاشق است كه اين همه با گوشم آشناست
صداي تو همچون شراب سرخ به گونه ي زردم دوانده خون چنين كه مرا مست مي كني نشاني ي ميخانه ات كجاست ؟
به قطره ي شبنم نگاه كن نشسته به گلبرگ مخملي به مخمل آن نيمتخت سرخ اگر بنشاني مرا به جاست
صداي تپش هاي قلب من به گوش تو مي گويد اين سخن كه عاشقم و درد عاشقي چگونه نداني كه بي دواست ؟
ز جك جك گنجشك هاي باغ تداعي صد بوسه مي كنم بيا و ببين در خيال من چه شور و چه هنگامه يي به پاست
چه بي دل و بي دست و پا منم چنين كه شد از دست دامنم چرا به كناري نيفكنم ز چهره حجابي كه از حياست
دلم همه شد آب آب آب كه سر بگذارم به شانه ات مگر بنوازي و دل دهي كه فاش كنم آنچه ماجراست
به زمزمه گويد زمان عمر كه پاي منه در زمين عشق به غير هواي تو در سرم زمين و زمان پاي در هواست
تا بعد

تجربیات 4

طبیعتاً کسی رو که معاون یک سازمان معرفی میکنه از دیگری که مسئول کامپیوتر معرفی میکنه پارتیش کلفت تره! این خانم محترم ظاهراً از فرنگ متشرف شده بودند و دانشجوی فوق لیسانس کامپیوتر از یکی از احتمالاً شعبات دانشگاه آزاد در فرانسه بودند. یعنی اگر اطلاعاتی که ایشان به ما داده بودند صحیح باشد، باید در دانشگاههای فرانسه رو گل بگیرند و روزی هزار بار دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز رو روی سر گرفته و حلوا حلوا کنند. اطلاعات رایانه ای این ضعیفه محترمه، حدوداً مقداری بالاتر از سیکل بود، ولی اعتماد به نفس در حد فوق دکترا!! حالا بنده و ایشان قرار است که بعنوان مشاورین پروژه، به سازمان کمک کنیم!! در یکی دو جلسه اول فکر میکردم که اطلاعات من کمه و چون ایشان از کره دیگری تشریف آورده اند حتماً درست میگن ولی بعد از یک هفته، چشمتون روز بد نبینه، شده بود مایه دردسر. تو جلسات خزعبلاتی میگفت، که اگه من آدم نسبتاً محترمی نبودم وسط جلسات قهقهه میزدم! خلاصه دردسرتون ندم هرکاری میکردم که خودمو کنترل کنم و باهاش راه بیام، نشد که نشد. یادمه دیگه وضعیت جوری شده بود که هرچی من میگفتم، میگفت نه و یه چیز دیگه پیشنهاد میکرد. منم شده بودم چوب دو سر طلا، نه با این میتونستم کنار بیام، نه معاون حرفمو قبول میکرد. هرچی هم به این معاون میگفتم که شما اشتباه میکنین، حرف حرف خودش بود و تقریباً در اکثر اوقات طرف اونو میگرفت. این پروژه چه جوری قراره پیش بره خدا میدونه!!
تا بعد

تجربیات 3

عرض میکردم که نفر دیگری به پروژه اضافه شد!
من توسط یکی از دوستانم که مسئول کامپیوتر این سازمان بود معرفی شدم و نفر دیگه توسط مدیر پروژه! خوب تا اینجای کار همه چی روبراه بنظر میرسه! ولی باید در ابتدا مقداری از خصوصیات مدیر پروژه براتون تعریف کنم! این شخصیت محترم که از این پس با نام آقای ف. ازش نام میبرم آدمی بود از خطه لرستان (بدون هیچ توضیح بیشتر)، بسیار خودخواه و پیچیده! پیچیده نه به این معنا که نشه اونو فهمید، به این معنی که در هر لحظه یک وضعیتی داشت! یه روز خوب و خوش و سرحال، روز دیگه بداخم و تلخ! آدمی که فکر میکرد کارمندای زیردستش، باید بی چون و چرا بله قربانگو باشن! آدمی بسیار بدبین و شکاک که فکر میکرد همه میخوان از زیر کار در برن و باید هر لحظه مچشونو گرفت و آبروشونو برد! بعنوان مثال این شخصیت محترم در بالای در ورودی سازمان دوربینی کار گذاشته بود که توسط اون ورود و خروج کارمندها رو کنترل میکرد، تا سر فرصت بهشون گیر بده!! (همینجا بگم که این شخصیت شاخص، حتی یکبار هم به من بی احترامی نکرد، که خوب از این نظر باید خدا رو شاکر بود!)
حالا شما فکر کنین که برای انجام پروژه دو نفر دعوت به کار میشن که یکیش من بودم و دیگری خانمی بود که توسط آقای ف. معرفی شده بود! تا همینجا کفه ترازو به نفع اون خانم بود! چرا؟ حالا میگم براتون!!
تا اینجا رو داشته باشین تا بعد
سلام، سلام دوباره اومدم اگرچه حدس میزنم دیگه کسی به این سایت سر نمیزنه!!
بالاخره تونستم برای خودم یه کامپیوتر دست و پا کنم!! حالا هر موقع بخوام میشینم و مینویسم!
یواش یواش ترم جدید داره شروع میشه و بر و بچ بیشتر از هم دیگه خبردار میشن، گفتم ار قافله عقب نمونم و منم خودمو در جریان نشون بدم!!
شنیدم به سلامتی منتقل شدین به ساختمون جدید، بابا گاوی، گوسفندی چیزی قربونی کنین، چشم نخورن دست اندرکاران محترم، واقعاْ سرعت عملشون قابل تقدیره!!
تا باشه، باشید و خوش!!
تا بعد

تجربیات 2

راستش فکر کنم که آرام آرام دارم از خط اصلی پیدایش این وبلاگ دور میشم و اینجا داره تبدیل میشه به دفترچه خاطرات من! که شاید کوچکترین اهمیتی برای خوانندگان نداشته باشه! با این وجود مینویسم برای خودم و اگر هم کسی حوصله کرد و اینجا یه سری زد، خوشحال میشم!!
اگه خاطرتون باشه قرار بود بعد از بازگشت، تجربیات سال گذشته رو در این وبلاگ بنویسم! خوب پس شروع میکنم:
در یک سازمان دولتی (که فعلاْ اسمشو نمیارم)، تصمیم گرفته میشه که سیستمهای مکانیزه موجود که بصورت جزیره ای عمل میکنه (یعنی هر سیستم برای خود، بدون ارتباط با دیگر سیستمها)، تبدیل به یک سیستم جامع اطلاعاتی (یکپارچه) بشه! جلسات متعددی برگزار میشه و پس از چندین ماه بررسی و تهیه گزارش شناخت از سیستمهای موجود، کمیته ای تشکیل میشه که وظیفه اون راهبری این پروژه جدید است.
معمولاً گام اول در این موارد تهیه یک RFP یا Request For Proposal است. در کمیته تصمیم گرفته میشه که از شرکتهای مختلف دعوت کنند تا پیشنهادهای خودشون رو اعلام کنند. پس ار بررسی پیشنهادهای شرکتهای مختلف، تصمیم کمیته تغییر میکنه و این دفعه پیش خودشون فکر میکنن که از شرکتهای معتبر دعوت کنند که بیان و پیشنهاد سیستم یکپارچه بدهند!! دوباره روز از نو و روزی از نو، حالا باید تصمیم بگیرن که ار کدوم شرکتها دعوت کنند!!
برای پروژه یک مدیر تعیین میشه که ماجراهای اصلی با معرفی این مدیر شکل میگیره! من در زمانی به این پروژه پیوستم که مدیر تعیین شده بود و نقش من در واقع ناظر پروژه و مشاور این مدیر تعریف شد! همزمان با من هم فرد دیگری به این پروژه اضافه شد که دقیقاً همین نقش رو در پروژه داشت!!
فعلاً تا اینجا رو داشته باشین! تجربه جالبیه و فکر کنم خواندنش خالی از لطف نباشه!!
راستی فکر نمیکنین این جنگ بین لبنان (یا بهتر بگم حزب الله) و اسرائیل یه دام باشه برای ایران؟! خدا کنه برداشت من اشتباه باشه در غیر اینصورت ...!
تا بعد

تجربیات 1

عرضم به حضور انورتون كه، اين مدت كه نبودم راستش در دسترس نبودم، منظورم اينه كه اگرم ميخواستم بنويسم نميشد چون اين فرنگيهاي از خدا بي خبر كه فونت فارسي نميذارن رو كامپيوتراشون، اگرم كه بخواي فونت جديد نصب كني هزار بهانه و اما و اگر دنبالش مياد كه واي خدا مرگم بده، نكنه كامپيوترم خراب شه، اينجا هزينه ها بالاست، تعميرش گرون ميشه و از اينجور حرفا! حالا هرچي هم بخواي بگي كه بابا جون درسته كه ما هيچي حاليمون نيست، ولي ديگه اونقدر از كامپيوتر حاليمون ميشه كه دسته گلي به آب نديم، كو گوش شنوا؟!
به هر حال اين مدت در ديار غربت تجربياتي بدست آوردم كه ارزششو داشت. اولين تجربه گرفتن گواهينامه توي يه كشور ديگه بود. فكر كنين بايد يه چيزي حدود ۱۴۰۰ تا تست بخوني كه بري امتحان آيين نامه بدي،‌ حالا تو امتحان چندتا سوال مياد؟ ۳۰ تا! زبان چي؟ به همون زبان محليه خودشون! فكرشو بكنين تا آدم بخواد معني چراغ چشمك زن و دنده و ترمز و رادياتور و چرخ و قالپاق و چه ميدونم هزارتا چيز ديگه رو ياد بگيره، ‌چه پوستي ازش كنده ميشه! حالا اينا يه طرف، اين ماشيناي يدك كش يه طرف! هزارتا اصطلاح هم اين يدك كش ها دارن كه ما هيچ وقت تو ايران ازش استفاده نمي كنيم! حالا بيا و اين كلمه ها رو ياد بگير، كلمه هايي كه فكر كنم غير از موقع امتحان رانندگي،‌هيچوقت ديگه استفاده نميشه!!
دردسرتون ندم، اگه خيال دارين يه وقت زماني روزگاري توي يه كشور ديگه زندگي كنين،‌ بايد خودتون آماده كنين واسه ياد گرفتن و ياد گرفتن! ياد گرفتن چيزهايي كه اگه صد سال ديگه هم اينجا زندگي كنين هيچوقت بهش برخورد نميكنين!
تا بعد

بازگشت

سلام به همه دوستان عزیز
بعد از چند وقت دوری، دوباره در بزم وبلاگها هستم و آماده نوشتن مطالب جدید! به گوش باشید و آماده !
تا بعد

سالی دگر

سلام بر همه خوانندگان عزیز وبلاگ!
امیدوارم همگی خوب و خوش و سرحال و سرزنده باشید و با توجه به اوضاع و احوال جوی، تغییرات مناسب در روحیه اتون انجام گرفته باشد!! همین جا از همه دوستانی که عید رو تبریک گفته بودند و من نتونستم جوابشونو بدم، عذرخواهی میکنم و متقابلاْ سال جدید رو تبریک میگم!
اول که این وبلاگ رو شروع کردم، در نظر داشتم که حداقل هفته ای یکبار توش مطلب جدید داشته باشم، هم مطالبی از اسمبلی بگم هم اینکه خاطرات و مطالب بیاد موندنی و بعضاْ خواندنی رو در آن ذکر کنم! اما افسوس که فرصتها براحتی از دست رفت و من مثل همیشه درگیر کارهای روزانه و بدنبال یه لقمه گوشت حلال (شایدم نون حلال!!) و در تلاش معاش!
عزم رو جزم کردم که در سال جدید، این هدف رو دنبال کنم، ولی گویا دست سرنوشت یاری نمیکند، این بار هم در محل کار با محدودیت اینترنت روبرو شدم! در هر حال از اینکه فرصتی پیش اومده تا مطلبی رو بنویسم، استفاده کرده و یک خداحافظی کوتاه مدت میکنم! انشاءالله بعد از بازگشت سعی میکنم ادامه بدم! اگر هم در این مدت مقدور شد، سری به این وبلاگ میزنم!
فکر کنم پس از بازگشت، بتونم مطالب خوبی رو در مورد تجربه کاری شش ماه گذشته در اختیار شما بذارم، که فکر کنم بدک نباشه!!
از اینکه مراجعه میکنید به این وبلاگ و بصورت مجازی به من سر میزنید، بسیار ممنونم! سال پربار و سرشار از موفقیتی داشته باشید!
تا بعد

دنیای کوچکی

كوچك كه بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست!
هرروزتان نوروز، نوروزتان پیروز! شاد باشید!
تا بعد

عذر تاخیر

ببخشید مدتیه سرم بدجوری شلوغه!! بزودی خدمت میرسم!!
تا بعد

خبر

خبر رو شنیدم! چه عجب بالاخره یه صدای اعتراض بلند شد از این جماعت دانشجو! تا کی میخواستین دور از جون، دور از جون مثل گوشت قربونی از این ساختمون به اون ساختمون ببرنتون! من همیشه تو دلم میگفتم شاید اگر من هم دانشجو بودم، جربزه این کار رو نداشتم ولی حالا که میبینم غیرت کردین و دارین یه کار مثبت برای خودتون انجام میدین، بسیار خوشحالم! از پراکندگیها و چند دستگیها جلوگیری کنین، حرفتون رو محکم بزنین! از خشونت هم پرهیز کنین چون بلافاصله براتون حرف در میارن و قضیه یه کم سیاسی میشه! همیشه تاکید کنین که این کار شما برای حل مشکلات صنفی است و هیچ ربطی به سیاست نداره! اگه کمکی از دست من برمی آد که بتونم انجام بدم، دریغ نمیکنم! موفق باشید!
تا بعد

گفتگو با پسرم

پسرم! زمانی که من پیر و از کار افتاده شدم، صبور باش و سعی کن مرا درک کنی ...
اگر نتوانستم لباس بپوشم، یا موقع غذا خوردن لباسم را کثیف کردم، صبور باش و زمانی را بیاد آور که سعی میکردم همین کارها را به تو یاد دهم ...
اگر موقع صحبت کردن یک مطلب را هزاران بار تکرار کردم، صحبت مرا قطع نکن و به من گوش بده، زمانی را بیاد آور که هنگام خواب هزاران بار یک داستان را برایت میخواندم تا بخوابی ...
زمانی که نتوانستم حمام کنم، نه من را مسخره کن و نه سرزنش، به یاد آور زمانی را که هزاران روش مختلف را اختراع میکردم تا ترا به حمام کردن ترغیب کنم ...
زمانی که من به تکنولوژی جدید بی اعتنایی میکنم و آنرا نادیده میگیرم، به من فرصت مناسب برای یادگیری بده و من را با لبخند استهزاء نگاه نکن، زمانی را بخاطر بیاور که چیزهای زیادی را به تو یاد دادم، که مناسب لباس بپوشی، خوب غذا بخوری و بدرستی با زندگی روبرو شوی ...
زمانی که حافظه ام را از دست دادم یا موقع حرف زدن رشته کلام از دستم خارج شد، به من زمان مناسب برای فکر کردن بده و اگر نتوانستم عصبی نشو چرا که مسئله مهم حرفهای من به تو نیست، با تو بودن و توجه تو به من است...
اگر نخواستم چیزی بخورم، پافشاری نکن، من بخوبی میدانم که به چه چیزهایی احتیاج دارم و به چه چیزهایی نیاز ندارم...
زمانی که پاهای خسته من توان راه رفتن نداشت، دستت را به من بده، همانطوری که من این کار را کردم زمانی که اولین گامهایت را برمیداشتی...
و زمانی که به تو گفتم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو، خودت روزی خواهی فهمید، سعی کن بفهمی که برای من زنده ماندن مهم نیست، زندگی کردن مهم است...
روزی خواهی فهمید که علیرغم اشتباهاتی که داشته ام، همیشه میخواستم بهترین چیزها برای تو باشد و تمام سعی من این بوده که راه را برای تو هموار کنم...
زمانی که مرا نزدیک خود میبینی غمگین، عصبانی یا عاجز نباش، تو باید در کنار من باشی، سعی کنی مرا بفهمی و کمکم کنی، همانطوری که در ابتدای زندگی من این کار را برای تو کردم...
کمکم کن که راه بروم، کمکم کن که راهم را با عشق و صبوری به پایان برسانم، من پاسخ ترا با یک لبخند میدهم، من همه چیزم برای توست...
من ترا دوست دارم، پسرم... پدر
تا بعد

وقفه

چند روزی به خودم استراحت میدم و میرم یه گوشه ای آروم میشینم، اولاْ برای اینکه یه هوایی تازه کرده باشم و ثانیاْ برای اینکه برای آخر سال خودمو آماده کنم! نمیدونم برمیگردم یا نه راستش به این هواپیماها هیچ امیدی نیست، یهو دیدی چه میدونم چرخش باز نشد و یا بالش کنده شد، سوت شدیم رفتیم هوا! اگر سالم برگشتم که در خدمتیم، اگر هم نه که دیدار به قیامت!! نذر میکنم اگه سالم برگشتم تا چند روز پشت سرهم درسها رو ادامه بدم! راستی گفتم نذر یاد اون یارو افتادم که برای یه حاجتش نذر کرده بود صدهزارتا صلوات بفرسته، اتفاقاْ زد و حاجتش روا شد. رفت استادیوم صدهزار نفری آزادی و گفت محمدیاش صلوات!!
تا بعد

فرصت

راستش رو بخواین میدونم که خیلی کند دارم پیش میرم و حسابی اونایی که اینجا رو میخونن، کلافه کردم! لازم میبینم که چندتا نکته رو توضیح بدم!
اولاْ ، فرصتی که پیش بیاد و بتونم سر فرصت مطالعه کنم و بعد مطالب رو جمع بندی کنم و بنویسم کمتر پیش میاد! شرمنده، البته یه خورده تنبلی از منه! ولی سعی خودمو میکنم تا جبران کنم!
نکته دوم اینه که دیدم بعضی از دوستان مطالبی رو اینجا بعنوان نظر مینویسن که از دید من (بازم میگم از دید من!) جاش اینجا نیست، بنابراین تصمیم گرفتم نظرات رو اول بخونم، بعد اونایی که رو که فکر میکنم مناسبه و مشکلی نداره تایید کنم! (مگه اینطور نیست که میگن صلاح مملکت خویش خسروان دانند، بابا، من همین جا رو از دار دنیا دارم، اقلاْ بذارین هرجوری دلم میخواد بهش سر و شکل بدم!). شاید فکر کنین سانسور میکنم یا چه میدونم خودسانسوری میکنم ولی این اجازه رو به من بدین که اقلاْ همین یه جا رو به اختیار خودم حرف بزنم!!
نکته سوم، ایام عزاداریه امام سومه، تسلیت میگم به همه دوستداران اون حضرت و امیدوارم که شناخت مقامات مذهبی ما فقط در این مراسم خلاصه نشه. فکر میکنم نیاز داریم راجع به اونا عمیقاْ مطالعه کنیم و اهدافی که اونا داشتند رو بیشتر بررسی کنیم که آیا ما هم بدنبال همون اهداف هستیم یا اینکه اهداف خودمون رو در پوشش دین و مذهب دنبال میکنیم!
نکته چهارم که دیگه گفتن نداره، پرونده ارجاع شد به شورای امنیت و باید صبر کنیم ببینیم آخر و عاقبتمون چی میشه!
تا بعد

زن

آري، خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد،
نه از سر او، كه فرمانرواي او باشد،
نه از پاي او كه لگدكوب اميال او باشد،
از پهلوي او كه برابر و در كنار او باشد،
از زير بازوي او كه مورد حمايت او باشد و از نزديكترين نقطه به قلب او كه مورد عشق او باشد.
تا بعد

برهوت

خب، به سلامتی پرونده اتمی ایران هم میره داره شورای امنیت و حسابی داره خوش بحالمون میشه! هر چی به خودمون القاء میکنیم که دیگه یواش یواش وضع بهتر میشه، میبینیم که نه بابا بدتر نشه، بهتر هم نمیشه! هی به خودمون وعده میدیم که این دفعه اونی که دیدیم سراب نیست و واقعیت دارد ولی تا میرسیم بهش جز برهوت چیزی دیده نمیشه!
یاد اون مورچه بیچاره افتادم که خودکشی کرد، چون بعد از دو سال فهمید که عاشق یه تفاله چایی شده بوده!
در ضمن اسمبلی تحت ویندوز رو هم در قسمت آرشیو موضوعی، با نام اسمبلی Win32 شروع کردم، اگر دوست داشتین دنبال کنین!
تا بعد

دیار

یه شعر جدید از سیمین بهبهانی خوندم، دلم نیومد شماها نخونید:

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت

کو چراغی جز تنم کاتش زنم در شام تارت

ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!

چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت

آبرویت را چه پیش آمد که این‌بی‌آبرویان

می گشایند آب در گنجینه‌های افتخارت

شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن

کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

می فروشند آنچه داری: کوه ساکن، رود جاری

می ربایند آهوان خانگی را از کنارت

گنج‌های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت

درج عصمت مانده‌ بی‌دردانگان ماهوارت

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر

با گداز سوز و ساز مادران داغدارت

در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم

بند بگشا- ای خدا- تا شکر بگذارد شکارت

مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت

سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت

ای زن ای من! بر کمر دستی بزن، بر خیز از جا

جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت

تا بعد

حسرت

همیشه همینجوریه! تا وقتی پیشته و داریش، توجهی بهش نداری! حتی ممکنه ازش دلگیر هم بشی و به خودت بگی اینم از بدشانسی منه که اینجوری شده!
ولی وقتی نداریش همه اش تو فکرشی و صبح و شبتو به یاد اون میگذرونی! با خودت میگی کاشکی بود و ای کاش زمان رو از دست نداده بودم و اون موقع که بود، قدرشو میدونستم!
حالا هم هرچی دنبالش میگردی دیگه پیداش نمیکنی، انگار دود شده و رفته تو آسمونا!
فقط من این حس رو دارم، یا شما هم این تجربه رو داشتین؟
تا بعد

بازگشت به آینده

شاید باور نکنین! زمان ما (یعنی زمانی که ما درس میخوندیم) هیچوقت نشنیدم که استادی با پول نمره بده! البته این هم احتمالاْ بخاطر اینه که اون موقع استادای باسمه ای (مثل تهرانی) نبودند، اکثرشون استادهای باسواد و محترمی بودند، مثل: دکتر فرمنش، عابدسلیمی، روحانی رانکوهی، بهادری و خیلیای دیگه که الان حضور ذهن ندارم!
منکر این قضیه نیستم که در حال حاضر هم استادهای گرانقدری در دانشگاه ما در حال تدریس هستند ولی خودمونیم، تعدادشون نسبت به زمان ما کمتر شده و فکر میکنم نسلشون در حال انقراضه! اینطور نیست؟!
تا بعد

بخاطر یک مشت دلار

مدتیه میخوام راجع به مطلبی بنویسم، نمیدونم چه جوری باید شروع کنم!
چند وقتیه میشنوم از این ور و اونور که نمره خریدنی شده!! راستش اولش باورم نمیشد، کدوم استادی میاد پول بگیره نمره بده! اینا همش شایعست! ولی وقتی چند تا از نزدیکان من گفتن که خودشون این کار و کردن، خیلی افسوس خوردم! لابد میگین افسوس خورده که چرا خودش اینکار و نکرده! نه، باور کنین نه! بنظر من یکی از اولین شرایط تدریس در هرجا (مدرسه یا دانشگاه فرقی نمیکنه) اینه که مدرس فکرش درگیر پول نباشه! منظورم این نیست که از پول بدش بیاد (که میدونم هیچکسی نیست که این جوری باشه) یا اینقدر مایه دار باشه که بگه به پول نیازی ندارم! ولی باید یه جورایی علاقه به تدریس اونو کشیده باشه تو این وادی، نه بوی پول!
نظر شما چیه؟ شما تا حالا این کارو کردین؟ خواهشم اینه که بدون اینکه از کسی نام ببرین، نظرتون رو اعلام کنین!
تا بعد

عاقبت

لیست رو روز شنبه می برم دانشگاه تحویل میدم، مهرم حلال، جونم آزاد!!
تا بعد

نوبت عاشقی یا عشق نوبتی

یادش بخیر، همیشه دهه فجر که میشد، کار و زندگی تعطیل بود و دنبال این بودیم که چه جوری بلیط سینما گیر بیاریم و فیلمهای جشنواره رو ببینیم! بعضی وقتها هم همه تیرهامون به سنگ میخورد و مجبور بودیم بریم تو صف! (هنوز جای فشاراش درد میکنه! صف رو میگم!) بهترین فیلمی که دیدم که ارزش اون همه تو صف ایستادن رو داشت، نوبت عاشقی (مخملباف) بود!
ولی آدم وقتی که درگیر زندگی میشه دیگه به این راحتیها نمیتونه همه چی رو ول کنه و بره تو کار فیلم دیدن! الان شاید بیش از ۵ ساله که تو جشنواره فیلم ندیدم! نه اینکه دیگه دوست نداشته باشم، فرصتش نیست! تازه، فکر میکنم تو این دوره و زمونه دیگه نوبت عاشقی ارزش نباشه، بلکه عشق نوبتی ارزشمند شده برای بعضیها!! یعنی آدما برا فیلم دیدن نمیرن سینما، میرن سینما که همدیگر رو ببینن!!
فکر میکنم چند تا فیلمه که اگه تونستین ببینین، بدک نباشه: چهارشنبه سوری، به نام پدر، آفساید و زمستان است. شاید کافه ستاره هم فیلم سرگرم کننده ای باشه! اگه دیدین نظرتون رو راجع بهش بگین!
تا بعد

ترس

دوست ندارم توی این وبلاگ همش راجع به خوبیها نوشته بشه و حرفای اینجوری گفته بشه!
ترسم از اینه که یه وقت خدای نکرده، گرفتار توهم بشم و فکر کنم از همه بهترم! میدونم که از تقریباْ قریب به اتفاق آدما اگر بدتر نباشم، بهتر نیستم!
پذیرای گرم انتقادها وپیشنهادهای شما هستم، تا خودمو اصلاح کنم! هر کسی هر نظری داره بگه، تا اگه بتونم اونو اجرا کنم و یه خرده بیشتر تامل کنم در مورد خودم!
تا بعد

شرمندگی

نمیدونم اجازه دارم که اینکارو بکنم یا نه! نمیدونم ناراحت میشه یا نه! و حتی نمیدونم که اگه این مطلبو اینجا بنویسم، نمیگن این بابا چقدر پر رو شده و این حرفا چیه اینجا میزنه! ولی آخه دلم نمیاد، مطلب زیبایی نوشته!
آهان حالا فهمیدم، یه آقایی (یا شاید خانومی!) توی یه دانشگاه درس میداده بعد یه ایمیل براش میاد که یکی از دانشجوهاش براش فرستاده! هیچ ربطی هم به من نداره، بخونین:
به رسم ادب سلام،
آغاز تحصیلات دانشگاهی رو با ++C آغاز کردیم، با استادی بنام ....، حساب تقدیر بود. یک دل نه صد دل عاشق رشته شدیم و گفتیم هدف همینجاست. کعبه ما دیگه نرم افزاره. غافل از اینکه ++C به تنهایی ثمری نداره، بیان شیرین و جذاب استاد بوده که ما رو مجذوب و شیفته و مشتاق یادگیری و امتحان برنامه ها کرده. چه بسا اگر با استاد دیگری برمی داشتیم (که عده ای برداشتن) از کامپیوتر زده میشدیم... . حیف که نفهمیدیم علت اشتیاق ما در ++C از کجاست.
ترم بعد در پیشرفته جاش خالی بود. کمی حضورش احساس میشد ولی خودمونو با بودنش و برداشتن درس بعدی با او دلشاد میکردیم. حیف و صد حیف که این ترم او بود و ما بودیم و میدونستیم که ترم بعد رفتنیه و هیچ بهره ای نبردیم، آنچنان که باید و شاید. حیف که همیشه در غفلتیم. شاید با رفتنت خیال خیلی از استادها رو راحت میکنی چون دیگه تو کلاسشون نمیشنوند که "... گفت، ... نگفت".
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته بجاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
بالاخره رفتنت سخته، اگر هم شاید دیگه باهات کلاسی نداشته باشیم.
خدا پسرتو برات حفظ کنه و خودتو پایدار!
به رسم ادب، خداحافظ شما!

خب، خوندین؟ شرمنده شدم! روم سیاه، ببخشید!!

تا بعد

امید

ممنون از همه کسانی که نظر میدن راجع به وبلاگ، همه اونایی که میخونن و نظر نمیدن و همه اونایی که نمیخونن و طبیعتاْ نظر هم ندارن که بدن!!
حالا که فکر میکنم می بینم راست میگین، آدمیزاد به امید زنده است، پس من چرا ناامید باشم (مگه من آدمیزاد نیستم؟!)، شاید هم جور شد و ترم بعد اومدیم!!
در مورد اون شخصی که اون داستان کوتاه رو توی برگش نوشته بود، باید بگم که پاس کرد، ولی نه بخاطر اون مطالب!! خب لابد غیر از این، چند تا سوال هم جواب داده بوده دیگه! نمرش ۱۰ شد، میدونین که ۱۰ در لیست من یعنی چی دیگه؟!!
تا بعد

دلتنگی

حیف شد، خیلی دوست داشتم ترم بعد هم بیام دانشگاه و با بچه ها باشم. ولی مثل اینکه تقدیر اجازه نمیده و ترم بعد در خدمتتون نیستم! البته سعی خودمو کردم ولی به نتیجه نرسید.
پس به احتمال زیاد تا دو ترم بعد!! (البته وبلاگ فعال خواهد بود و بصورت مجازی کماکان در خدمتم!)

تاسف

اصلاْ دوست ندارم این اتفاق بیفته ولی چی کار میشه کردـ، هر ترم همین آشه و همین کاسه!
بخدا دوست ندارم کسی رو بندازم، اصلاْ من کسی رو نمیندازم، هر کسی نمره اش دست خودشه، یعنی خودش میخواد که بیفته! من از خدا میخوام همه پاس کنن! همه نمره هاشون عالی باشه، ولی چی کار کنم که نمیشه!
دوست ندارم ببینم غرور یه آدم اینقدر شکسته بشه، خواهش کنه، تمنا کنه، گریه کنه، اونم چی فقط بخاطر یه نمره! ولی متاسفانه امروز این مسئله بارها پیش اومد!! که امیدوارم ترم آخری باشه که شاهد این وضعیت هستم!
اونایی که پاس کردن مبارکشون باشه و اونایی که نکردن، ترم بعد، خدا بزرگه!!
میدونم که از امروز به بعد نه کسی تهرانی میشناسه، نه اسمبلی، همه چی فراموش میشه! مثل ترمهای دیگه!! ... ولی بی خیال، زندگی ادامه داره!!
تا بعد

نتیجه

خوب به سلامتی نمره ها رو اعلام کردم و دیگه لازم نیست اینجا باشه!
تا بعد

حضور

یه چیز و تو این چند روز زیاد ازم میپرسن و اونم اینه که نمره ها رو کی اعلام میکنم؟ همینجا بهتون بگم که روز یکشنبه صبح یعنی دوم بهمن ۱۳۸۴ (حدود ۹:۳۰ تا ۱۰:۰۰) در دانشگاه (خیابان حافظ) هستم که هم نمره ها رو بگم و همونجا هم به اعتراضا رسیدگی کنم! لطفاً به بقیه اطلاع بدین!!
تا بعد

همفکری

يه چيز و يادم افتاد كه بهتون بگم! روز امتحان با استاد عزيز آقاي علامه صحبت كردم. به اين نتيجه رسيديم كه اسمبلي تحت ويندوز رو شروع كنيم! نظرتون چيه؟ فكر ميكنين بشه؟! بيشتر بايد راجع بهش فكر كنم!!
تا بعد

پاچه خاري!! يا پاچه خواري!!

واقعا بايد تشكر كرد از اين مهران مديري و بقيه تيمش كه ما رو از يه معضل قديمي نجات دادن! حتما ميپرسين كدوم معضل؟ همين كه آدم بجاي اون كلمات شنيع ميتونه از كلمه پاچه خواري (يا پاچه خاري، راستي كدومش درسته؟) استفاده كنه! بايد جاي من بودين ميديدين كه بازارش اين موقع چقدر داغه! چه ايميلي هايي دريافت ميكنم در اين رابطه، بماند!
تا بعد

اضطراب

اين مطلب و بخونين
توي طول ترم خوب درس ميخوني در كنار كار كردنت، كه معدل اين ترم بالا بشه و جبران مافات. ميگي حتي اگه معدلت بالاي ۱۶ بشه، مرخصي كاري ميگيري و ترم بعد ۲۴ واحد بر ميداري كه جبران كم پاس كردن بشه. دو روزي روي پروژه وقت ميذاري كه نمره خوب ميخواي از اين درس. اضطراب شب امتحان باز هم اومد ميگي ۱۲ بشي خوبه، ديگه مشروط نميشي كه بعدش هم بخواي تعهد بدي (ولي ناراحتي كه به درس مسلطي، پس چته؟!). صبح امتحان ميگي خيلي بده كه مشروط ميشي چون فكر ميكني بين ۱۰ و ۱۲ ميشي، ميگي خوبه كه مشروط شدم ولي حداقل واحد پاس كردم. اضطراب قبل از شروع امتحان ... اضطراب امتحان ... باز هم گند زدم، هم پاس نميكنم هم اينكه مشروط ميشم. افتادم توي يه لوپ بي انتها! بازهم درسو بلدي و سر جلسه امتحان خراب كردي، اگه ميدونستم كه استعداد اين رشته رو ندارم، انصراف ميدادم! ولي نميدونم ... چون به درس مسلطم و سر امتحان گندم ميزنم .... گندم بزنه!!

خوب، چطور بود؟ مطلب بالا رو يكي از بچه ها زير برگه امتحانش نوشته! نظرتون چيه؟ مي افته يا پاس ميكنه؟ منم نمي دونم، صبر كنين ورقشو صحيح كنم، بعدا بهتون ميگم!
تا بعد

افتتاحیه

سلام
شاید بعضی ها منو بشناسن و حتما خیلی ها منو نمی شناسن! من بصورت کاملا تصادفی توی دانشگاه درس میدم! اونم فکر میکنین چه درسی، زبان ماشين و اسمبلي! حتما خندتون ميگيره، بابا اين يارو ديگه كيه و چي ميخواد بگه، مهم نيست، كم كم با هم آشنا ميشيم! هدف من از نوشتن اين وبلاگ اولا مرور خاطراتي هست كه در كلاس دارم و دوما اشاراتي به زبان برنامه نويسي اسمبلي!! چه ربطي بهم دارن، بماند
تا بعد