Analytic

Wednesday, December 6, 2006

گفتگو با پسرم

پسرم! زمانی که من پیر و از کار افتاده شدم، صبور باش و سعی کن مرا درک کنی ...
اگر نتوانستم لباس بپوشم، یا موقع غذا خوردن لباسم را کثیف کردم، صبور باش و زمانی را بیاد آور که سعی میکردم همین کارها را به تو یاد دهم ...
اگر موقع صحبت کردن یک مطلب را هزاران بار تکرار کردم، صحبت مرا قطع نکن و به من گوش بده، زمانی را بیاد آور که هنگام خواب هزاران بار یک داستان را برایت میخواندم تا بخوابی ...
زمانی که نتوانستم حمام کنم، نه من را مسخره کن و نه سرزنش، به یاد آور زمانی را که هزاران روش مختلف را اختراع میکردم تا ترا به حمام کردن ترغیب کنم ...
زمانی که من به تکنولوژی جدید بی اعتنایی میکنم و آنرا نادیده میگیرم، به من فرصت مناسب برای یادگیری بده و من را با لبخند استهزاء نگاه نکن، زمانی را بخاطر بیاور که چیزهای زیادی را به تو یاد دادم، که مناسب لباس بپوشی، خوب غذا بخوری و بدرستی با زندگی روبرو شوی ...
زمانی که حافظه ام را از دست دادم یا موقع حرف زدن رشته کلام از دستم خارج شد، به من زمان مناسب برای فکر کردن بده و اگر نتوانستم عصبی نشو چرا که مسئله مهم حرفهای من به تو نیست، با تو بودن و توجه تو به من است...
اگر نخواستم چیزی بخورم، پافشاری نکن، من بخوبی میدانم که به چه چیزهایی احتیاج دارم و به چه چیزهایی نیاز ندارم...
زمانی که پاهای خسته من توان راه رفتن نداشت، دستت را به من بده، همانطوری که من این کار را کردم زمانی که اولین گامهایت را برمیداشتی...
و زمانی که به تو گفتم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو، خودت روزی خواهی فهمید، سعی کن بفهمی که برای من زنده ماندن مهم نیست، زندگی کردن مهم است...
روزی خواهی فهمید که علیرغم اشتباهاتی که داشته ام، همیشه میخواستم بهترین چیزها برای تو باشد و تمام سعی من این بوده که راه را برای تو هموار کنم...
زمانی که مرا نزدیک خود میبینی غمگین، عصبانی یا عاجز نباش، تو باید در کنار من باشی، سعی کنی مرا بفهمی و کمکم کنی، همانطوری که در ابتدای زندگی من این کار را برای تو کردم...
کمکم کن که راه بروم، کمکم کن که راهم را با عشق و صبوری به پایان برسانم، من پاسخ ترا با یک لبخند میدهم، من همه چیزم برای توست...
من ترا دوست دارم، پسرم... پدر
تا بعد

No comments: